|
خط های شکسته ی به هم پیوسته شدند رگ های تن من ! + نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 12:17 توسط بیتا |
تاریکی هایش را سکوت پنداشتم به سراغم نیامد ... + نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 12:16 توسط بیتا |
دست هایم را با گچ سفید کردم , دیده نشدند . + نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 12:12 توسط بیتا |
ساختمش , بی آن که بدانم وجود دارد ... + نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 12:10 توسط بیتا |
کفش هایم بندی است , می دانستی؟ + نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 12:7 توسط بیتا |
رگ هایم بعد از لب هایم رنگ گرفتند , پیش تر ناخن هایم قرمز بودند , هنوز دندان هایم سفید بود . + نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 12:3 توسط بیتا |
تلخی هایش هجوم نقطه هایم شد + نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 12:1 توسط بیتا |
چوبی هایم را موریانه خورد خودم را خودم . + نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 11:59 توسط بیتا |
پاک کن هایم کثیف شدند , مدادهایم تمام ! همین . + نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 11:52 توسط بیتا |
بارکدهای سیاه + نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 11:22 توسط بیتا |
|
| ||||||